بی‌حسی مزمن | یادداشتی بر فیلم ۲۰۰۱: A Space Odyssey

اخبار سینما و تلویزیون ۱۳ فروردین ۱۳۹۹ - ۱۰:۰۰ ب.ظ

هرچه یک فیلم‌ساز به نمایش مهارت‌های خود در اثرش بپردازد در نهایت ماحصل کار، اثری ضعیف‌تر است. (اوتیس فرگوسن)

استنلی کوبریک برای من در دو فیلم خلاصه می‌شود اسپارتاکوس  و راه‌های افتخار، شاید با ارفاق یک نصفه‌ی دیگری مثل دکتر استرنج لاو هم بتوانم اضافه کنم اما دیگر فیلمی از او سراغ ندارم که توانسته باشد با یک ساختار درست، هم سرگرم کند و هم به حس هنری نابی دست پیدا کند. ۲۰۰۱ ادیسه فضایی اوج بی‌حسی، اوج بی‌ساختاری و اوج بی‌هنری این فیلمساز نامی است و از همه مهم‌تر فیلم بشدت ملال آور و خسته کنند است. هیج قصه‌ای در کار نیست، نه آغازی دارد، نه میانه‌ای و نه پایانی، ادیسه تنها شامل تصاویری است که کنار هم قرار گرفته‌اند بدون هیچ هدفمندی، اما طرفدارانش به فیلم می‌بندند آنچه را که نیست! مثلا از همان ابتدا با میمون بازی کوبریک تا کشف اعمال خشونت‌آمیز از این میمون‌ها و پرتاب استخوانی که بانی یک فلش فوروارد چند هزارساله می‌شود، این را دیگر آخر سینما می‌دانند! وای کوبریک شاخ غول را شکست! کوبریک دنبال اندیشه است نه سرگرمی و هرکسی درکش نمی‌کند! اما اینطور نیست دوربین نمی‌داند چگونه از یک حرکت تکنیکی فراتر رود، نمایش سفینه فضایی در دل تاریکی که عظمت تکنیکی می‌نمایاند نه در ظرافت و سختی نصف پرندگان هیچکاک‌ هم که پنج سال قبل از این فیلم ساخته شده ارزش ندارد و چون داستانی در کار نیست این نکته که به صورت تصویری روایت می‌شود و با کمترین دیالوگ پس سینما است و مدیوم تصویر را خوب می‌شناسد روی هواست،نه میمون‌هایش که مثلا همان آدم‌ها هستند باورپذیر است و نه انسان مدرن و هوش مصنوعی‌اش کارکرد درستی دارد، اوج تعلیقش‌ هم لب خوانی ربات هوشمند هال ۹۰۰۰ است و اصلا فیلم آنقدر جدی نیست که وارد بحث‌های فلسفی شود هرچند ظاهرا اینگونه است، این ظاهرسازی و هویت جعلی و مثلا فیلم عمیقی ساختن محکوم به نابودیست و برخلاف پایان فیلم با تولد ابر انسانی هوشمند، اثر در ارائه‌ی مسئله‌ای جدید دستش بسیار خالی است و در بهترین حالت کمی از آشغال بودن فاصله می‌گیرد و با نمادسازی‌ و یک موسیقی که جدا از خود فیلم بد نیست کمی گول زننده عمل می‌کند. فیلم برخلاف بسیاری از آثار که از سانتیمانتالیسم افراطی رنج می‌برند دچار بی‌حسی مزمن از نوع تکنوکراتی‌اش شده. کوبریک نتواسته درونیاتش را به درستی ابژه کند تا اثرش شکل و ساختار درستی داشته باشد پس همچون خوابی کابوس‌وار که در یک سوم پایانی بیشتر هم نمود پیدا می‌کند تصاویر می‌آیند و می‌روند اما تاثیری نمی‌گذارند و حتی زیبایی کارت پستالی که بسیاری اسیرش هستند هم ندارد و عملا فیلم هیچ چیزی برای ارائه ندارد و متاسفانه این فیلم شروع نابودی و عقب‌گرد کوبریک نسبت به آثار قبلی‌اش است. درخشش، غلاف تمام فلزی، چشمان باز و بسته همه فیلم‌هایی بد هستند که فیلمساز می‌خواهد کمال‌گرا بودنش را به رخ بکشد اما کوبریک نمی‌داند که خوداگاهانه نمی‌شود کمالگرا بود. این اشتباه او باعث شد برخلاف فیلم‌هایی که پیش از این اثر ساخته شده بود و قابل تامل بود به ورطه‌ای از نمادگرایی‌ها و مفهوم زدگی‌هایی که اساسا ضد عموم مخاطبان است رو بیاورد و دیگر نتواند شخصیتی چون سرهنگ دگس در راه‌های افتخار را خلق کند که در ذهن ماندگار شود. در ادیسه هیچ چیزی جز این مورد که این فیلم برای سال ۱۹۶۸ است و جلوه‌های ویژه‌ی عظیمی دارد به یاد مخاطب نمی‌آید، نه یک بازی درخشان از بازیگرانش و نه تبدیل شدن هیچکدام از این همه تکنو‌لوژی به  یک شخصیت، همچون سفینه یا مهمتر از آن ربات هال ۹۰۰۰ که قرار بوده آنتاگونیست باشد اما نیست در واقع نه اشیاء و نه بازیگران هیچکدام تاثیر گذار نیستند، نه آن خودکاری که بر هوا معلق می‌ماند و نه بازی با نور و نه حتی آن جنین مدرن و…. این موارد در کنار نما‌های کش‌دار حوصله سر بر و فضای بی‌حس و حال تماشای فیلم را به تجربه‌ای عذاب آور تبدیل کرده. همه‌ی این مشکل‌ها به این دلیل است که کوبریک به حدی شیفته‌ی ایده کلی شده که به فکر شیوه‌ی نمایش آن نبوده و باز همان مثال معروف که بر اساس یک دکمه لباس دوخته را به یادمان می‌آورد.

در آخر باید بگویم ۲۰۰۱ ادیسه فضایی نتوانست در زمان بفروشد و امروزه چیزی جز یک اثر کهنه و بی‌جان نیست، فیلمی که برخلاف آنچه که می‌گویند سینما را به قبل و بعد از خود تقسیم کرد تنها تاثیرش بر روند کارنامه‌ی فیلم سازش است که آن‌هم نابودی کارگردانی بوده که تا پیش از این می‌توانست ضمن استفاده درست و به اندازه از تکنیک کمی حس بیافریند و شخصیت‌هایی را خلق کند که در ذهن بمانند اما ادیسه و شیفته‌گی فیلم سازش به اینگونه سینمای مثلا پیچیده و کمال‌گرا تیر خلاصی بر کارنامه‌ی فیلم‌سازی کوبریک شد و پس از این هیچ فیلمی از کوبریک به یک ساختار یا حتی نیمچه ساختار دست پیدا نکرد که بشود از آن به عنوان یک اثر سینمایی درست و حسابی دفاع کرد، شاید تنها تک مضراب‌هایی از نظر تکنیکی داشته باشد که کمی قابل بحث باشد و در میان بد و بدتر‌ هم بشود گفت بری لیندون کمتر از دیگر فیلم‌هایش بد است.

12345678910 (14 رای, میانگین آرا 4٫93 از 10)
Loading...
برچسب‌ها: ، ،

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

  • DR.STRANGE LOVE گفت:

    اودیسه ی فضایی تلاقی تمام و کمال نظریه ی روانکاوی و فلسفه ی غرب به خصوص نیچه و علم و مذهب می باشد. ادیسه ی فضایی مثل اثار داوینچی است. دنیاییست که متخصصان می فهمندش و مخاطبان حسش می کنند. به همین دلیل به راحتی می توان گفت ادیسه ی فضایی به همراه سولاریس تارکوفسکی برترین اثر علمی تخیلی تاریخ سینما است زیرا حقیقتا نشان داد که سینما در فرم و محتوا می تواند بی نهایت باشد و این است که سینما را هنر برتر می کند. دوست عزیز این فیلم فراتر از ان است که بخواهد بامطلبی چند خطی توسط شما خراب شود. شما نه ذره ای از اینکه هنر چیست می دانید چون اطلاعی از نظریه ی روانکاوی ندارید و نه از فلسفه چون اصلا نمی فهمید که حقیقت فیلم چیست. چگونه به خود اجازه ی این بذله گویی ها را می دهید…

    • محمد علی مترنم گفت:

      مشکل از جایی شروع میشود که شما هنر را زیر پرچم فلسفه و نظریات می‌بینی این نگاه همان نگاه عزیزانی است که فکر می‌کنند فیلم هرچی علمی‌تر پس بهتر نمونه‌اش طرفداران نولان خصوصا فیلم اینتراستلارش است که تمام دفاعی که می‌کنند نه سینمایی و هنری بلکه در بحث‌های علمی است، این استدلال اکثر طرفداران کوبریک‌هم هست خصوصا برای همین فیلم که در تله ایسم‌ها و بازی‌های فلسفی افتاند و اتفاقا با امتیاز دانستن این موارد ارزش هنرو سینما را پایین می‌آورند و به آن توهین می‌کنند اما بنده برخلاف شما هنر را بسیار محترم میشمارم و کمی‌هم شوپنهاوری آن را برتر از علم می‌دانم و تعاریفی از هنر دارم. برای من هیچ هنری قبل از سرگرمی خصوصا در سینما وجود ندارد حال آنکه اصلا همان بخش سرگرمی خودش قسمتی از هنر کارگردانش است که توانسته مخاطب را همراه کند ، هنر در ساحت حس است و این ارزشش برای من بیش از آن کلاس ریاضی و فلسفه‌ای است که شما به آن علاقه دارید و البته همیشه عمیق‌ترین معناها که برای بنده معنا همان فرم است و اگر فرم نباشد معنایی‌هم نیست در دل سادگی نهفته است همانطور که اینیشتین می‌گوید: اگر نمی‌توانید چیزی را ساده توضیح دهید آن را به اندازه کافی درک نکرده‌اید. و کوبریک ناتوان از خلق اثری است که بتواند با سینما و هنر به آن معنا ببخشد این به آن معنا نیست که فلسفه و روانکاوی در سینما جایی ندارد بلکه نباید مبنای ساخت و به دور از زیست و شناخت باشد کوبریک ذهن ریاضی داشت و هرچه گذشت بیشتر درگیر روشنفکربازی‌ها و پیچیده نشان دادن خود شد که مشکلش همین بود.
      در آخر می‌شود به راحتی به کوبریک جملات پر طمطراقی ببنیدیم همچون جرالد جی آبرامز در کتاب جهان فلسفی استنلی کوبریک مثل ابر انسان نیچه به مثابه کودک ستاره پسا انسانی در ادیسه فضایی! که در صفحه ۳۶۷ آمده و اگر طرفدار کوبریک باشید باید آن را خوانده باشید. اما بنده کسی نیستم که همچون ایشون و راجر ایبرت‌ها به فیلم چیزی ببندم و ترجیح می‌دهم در دسته پالین کیل‌ها قرار بگیرم و بگویم کوبریک فیلمسازی آماتور است و همانطور که به سردبیرهم گفتم فیلم بیش از این لایق نوشتن نیست و فکر می‌کنم همین متن برایش کافی بود شما می‌توانید طرفدارش باشید و مثل اکثر طرفدار کوبریک بگویید تنها متخصصان درکش می‌کنند! و آن هایی که فیلم را دوست ندارند چیزی از هنر نمی فهمند.
      موفق باشید

      • DR.STRANGE LOVE گفت:

        جالب است که جمله ی کامل من را برای ترفیع دادن پاسخ خود ناقص می کنید ( متخصصان درکش می کنند ) . بنده گفتم کسی که متخصص است ان را می فهمد و مخاطب ان را *حس* می کند. مگر ویژگی هنر همین ایجاد احساسات بنیادین بشری نیست ? چه چیزی بالا تر از ان است که با سینما فلسفه را به مرحله ی حسی برای مخاطب در اورد. بنده موافق فلسفه بافی در سینما نیستم زیرا فلسفه بافی چه ارزش هنری ای در ان ایجاد می کند… اما هنر کوبریک در ان بود که ما را در فلسفه ی فیلم در سفری ادیسه وار همراه می کند. دقیقا مثل چشمان باز بسته اش که مارا در جریان جهان پست مدرنیسم امریکایی قرار می دهد و با شخصیت هایش ما را اقناع می کند به گونه ای که ما هرانچه که در فیلم وجود دارد می توانیم *حس* کنیم. و این تنها بخشی از قدرت سینماست ( که شما ان را در سینمای کوبریک رد می کنید ) ازیرا شما مخاطب نیستید که بخواهید خود را در مقابل جهان کوبریک صادقانه ببازید بلکه به اصطلاح منتقدی می باشید که فکر می کنید با کوباندن اثار بزرگ می توانید جایگاه خود را ارتقاع ببخشید. در ضمن قضاوت نکنید چون من چندان از نولان خوشم نمی اید و همچنین در اینتراستلار هرانچه که از یک درام نواورانه با یک ساختار منسجم انتظار می رفت ارایه شده و چنان این کارگردان موشکافانه وارد روابط انسانی و امیالات ان می شود که عملا وجه انسانی و هنری ان به علمی بودنش می چربد. همچنین بنده نگفته ام که علم جایگاه اثر را بالا می برد. لطفا چیزی به حرف های من اضافه نکنید.

        • محمد علی مترنم گفت:

          این نکته بگم که بنده اگر باشما بحث می‌کنم اول احترام به شما و دوم علاقه‌ام به سینماست همانطور که اعتقاد دارم سینما برای عموم مخاطبان است نقدهم همینطور است و همواره از منتقدانی که دوست دارند با پیچیده گویی پز سواد نداشته خود را بدهند که اگر داشتند می‌توانستند ساده بفهمند و بفهمانند، بدم می‌اید و مشکل دارم، نگاهم در سینماهم همین است و در متن اشاره کردم که این فیلم ضد عموم مخاطبان است و عمیق‌ترین حرف‌ها از دل سادگی می‌آید.
          درمورد این جمله که متخصصان می‌فهمند و مخاطبان حسش می‌کنند شاید در نگاه کلی جمله درست باشد هرچند که متخصصان‌هم جزوی از مخاطبان هستند ولی منظور شما را می‌فهمم که تقسیم بندی عام و خاص است اما یک تناقض در متن اول شما وجود داشت به همین دلیل که شما فکر می‌کنید من چیزی به حرف شما اضافه می‌کنم یا کم که اینطور نیست و بر اساس متن شما توضیح دادم در آن قسمتش که به بنده نیش و کنایه زدید گفتید: شما نه ذره ای از اینکه هنر چیست می دانید چون اطلاعی از نظریه ی روانکاوی ندارید و نه از فلسفه چون اصلا نمی فهمید که حقیقت فیلم چیست. در اینجا نشان می‌دهد شما درک هنری را وابسته به روانکاوی و فلسفه می‌دانید و این خود به خود این نکته را به بنده می‌دهد که شماهم جزو آن دسته هستید که سینما را از دریچه منطق و ریاضیات و نه حس متعین از قدرت خود مدیوم می‌بینید ضمن اینکه هنر اصلا در قلمرو حس است در هنر فهم از پس حس می‌اید اصلا حس همان فهم هنر است اینکه تفکیک کنیم که متخصص می‌فهمد و مخاطب حس می‌کند را رد می‌کنم ، در هنر همه باید حس کنند. فیلمساز باید بتواند حس را در جهان خود بدون ارجاع به مسائل خارج از فیلم و انتخاب تنها گروهی معدود از مخاطبان با میزان سواد بالا انتقال دهد این کار باید با سرگرمی ارائه شود و جز این راهی ندارد تا عموم مخاطبان را برای عمق حرف که بسته به اندازه توانش می‌زند و نه حرف بزرگ جذب خود کند پس باتوجه به توضیحات نگاه من به سینما مشخص شد همانطور که گفتم کوبریک ذهن ریاضی و نه هنری داشت که از این فیلم به بعدهم بیشتر نمود پیدا کرد و دوست داشت جهان خود را بر اساس آن بنا کند و بنده این را در سینما و هنر اشتباه می‌دانم کوبریک به جای آنکه در قلمرو حس حرکت کند فیلمی مهندسی شده و دقیق را ارائه می‌کرد که ارزشگذاری‌اش صرفا در بحث تکنیکی است و نه فرمی ضمن اینکه آنچکه شما به عنوان حس از فیلم نام می‌بری و اعتقاد داری کوبریک این کار را کرده بنده به عنوان احساسات می‌دانم که تعریف تفاوت حس و احساسات خود یک مقاله مفصل لازم دارد اما به صورت کلی احساسات ناشی از هیجانات لحظه‌ای می‌دانم که بر خلاف حس تاثیر دیرپا ندارد و تازه فکر می‌کنم این فیلم حتی در سطحی ترین احساسات‌هم مشکل دارد چه برسد به تاثیر حسی عمیق، کوبریک ناتوان از این است که بخواهد با جهان خود کاری کند و محتاج دانش مخاطبش از مسائل فلسفی است و به اشتباه زور زدن برای درک و دریافت را برگردن مخاطب انداخته کاری که دقیقا به گردن خود فیلمساز است و مخاطب نباید برای درک حسی و لذت بردن از یک فیلم به بیرون از آن ارجاع داده شود، حداقل نه در کلیت اثر و این ساده سازی که عامه فهم و خاص پسند است به معنی بی مغز بودن اثر نیست خلاصه از این بحث بگذریم شما اگر دوست داشتید می‌توانید توضیح بیشتری دهید
          در نهایت برای من سینما نه در این پیچش‌های موردعلاقه شما که ایرادی‌هم ندارد و شما حق این را دارید که آن را دوست داشته باشید نیست بلکه در سادگی که عین پیچیدگی است نهفته سینما برای من در عظمت ظاهری کوبریک که اتفاقا فیلم خوب‌هم دارد و یا امثال تارکوفسکی‌ها نیست بلکه در کمدی عاشقانه‌ای جذابی چون ایرما خوشگله وایلدر نهفته است در قاب انتهایی فیلم جویندگان، مک گافین‌های جناب هیچکاک همچون بطری‌های شراب درفیلم بدنام در خنده‌های سیلویا سیدنی به هنری فوندا در فیلم تنها یک بار زندگی می‌کنیم که چنان انتقال حسی عظیمی است که تا ابد در ذهنمان می‌ماند این آثار و لحظات حسی عمیق است که سینما را برای من تعریف می‌کند.
          و اما در مورد قضاوت بیاییم منصف باشیم شما از متن اول با قاطعیت بنده را قضاوت کردید و حکم‌هم دادید همچون اینکه بنده چیزی از فلسفه، روانکاوی و هنر نمی‌دانم و در این متن آخرهم بدون اینکه بنده را بشناسید گفتید برای ارتقاع می‌نویسم! که اینطور نیست و نگاهم به اثر است همانطور که متوانم بگویم هیچکاک، فورد، وایلدر، هاکس و…. که دوستشان دارم فیلم‌های بد دارند و یا کوبریک که خوشم نمی‌اید فیلم خوب دارد پس هیچ چیزی را بر تعصب رد یا قبول نمی‌کنم و با جهانبینی خودم در موردش می‌نویسم.
          باز اگر توضیح یا بحثی بود در خدمتم

          • DR.STRANGE LOVE گفت:

            درست است بنده کمی زیاده روی کردم و نباید به شما کنایه می زدم چون بحث ما صرفا بر سر سینما و هنر می باشد و از این بابت پوزش می طلبم. دوست عزیز وقتی شما در جایگاه منتقد قرار می گیرید باید انقدر بر رشته های مختلف گره خورده با سینما اشنا و یا مسلط باشید که بتوانید از زوایای مختلف اثر را سبک و سنگین کنید. من این چنین انتظاری را از مخاطب ندارم زیرا ایشان هرانچه که در فیلم وجود دارد می بیند و حس می کند و قرار هم بر همین است. اختلاف من و شما در این است که بنده هر چهار باری که این فیلم را دیدم عملا در ان غرق شدم. بنده در پرداخت فوق ظریف شخصیت هال و از اینکه چگونه کوبریک انقدر فوق العاده وی را مظهر یک ابر مرد این بار در قالب یک رباط به ورطه ی نمایش می گذارد در حیرت ام (توضیح اضافه ای نمی دهم) اتفاقا من و شما به شدت در اینکه هنر در قلمروی حس است هم نظریم و این ارزشمند است. محمد جان خیلی دوست داشتم با هم رو در رو صحبت کنیم چون بحث ما بسیار طولانی است و خارج از حوصله ی قلم (یا کیبورد 🙂) مثلا شما می گویید که فیلم در اوج بی ساختاری قرار دارد در حالی که اتفاقا فیلم به شکل سخت گیرانه ای پیرو ساختاری است که از نظریات رولو می استخراج شده (ساختار پر کاربردیست به طور مثال فیلم بلید رانر) محمد جان ممنون که وقت گذاشتید و از اینکه یادداشتتان مورد نقد قرار گرفته شانه خالی نکردید. همیشه ارزو داشتم با شخصی مثل شما از نزدیک بحثی داشته باشم. باز هم بابت تند روی های عذرخواهم

            • محمد علی مترنم گفت:

              ممنون از شما که وقت گذاشتید و متن خواندید من فکر می‌کنم هر هنرمند و منتقد که بخواهد ارتباطش را با مخاطب و مردم قطع کند راه را اشتباه رفته بنده وظیفه‌ی خودم می‌دانم که پاسخگو باشم و نه خود را بالاتر می‌بینم و نه دون شان خود می‌دانم که وارد بحث شوم اگر بحث بیش از این‌هم ادامه پیدا می‌کرد تا جایی که به صورت منطقی جواب داشتم و فکر می‌کردم نکته‌ای درست است بازهم ادامه می‌دادم.
              من فکر می‌کنم شش یا هفت باری این فیلم را دیدم و بسیاری از نقدهای مهم در مورد ادیسه را خواندم تا به این لحظه سواد و دانش من می‌گوید این فیلم ساختاری ندارد ممکن است چند سال بعد نظرم تغییر کند همچون سام لزنر که منتقد دیلی نیوز بود که در نقد ابتدایی ادیسه گفته بود فیلم بد است و کوبریک از خود بی خود شده که فیلم را ساخته اما بعد از دیدن دوباره فیلم را شاهکار خواند.
              خلاصه دیگر بیش از این بحث را کش نمی‌دهم. ما یک عشق مشترک داریم به اسم سینما ولی دو نگاه که چیز بدی‌هم نیست اصلا رنگین کمان‌هم زیباییش به تنوع رنگ‌هایش است (این مثال رنگین کمان هم از همون سانتیمانتال بازی ها بود که خودم بهش نقد دارم!) خلاصه بازهم تشکر می کنم و امیدوارم موفق باشید.

  • Mohammad sd گفت:

    درود و خسته نباشید
    به نظرم باید بیشتر مطالعه کنید و نقد های روی فیلم رو بخونید