فصلِ دوم سریال “پایان دنیای لعنتی” (The End Of The ***ing World) به جز مواردی، تکراری و ناموفق در تبدیل شدن به دنبالهای برای فصل اولش است؛ نه تنها تغییرات صورت گرفته وضعیت را بهتر نمیکنند، بلکه همان فرمولِ قبلیِ موفق، دیگر به درستی اجرا نمیشود. البته که هنوز برخی نقاط بسیار حائزاهمیت با قدرت به جای ماندهاند و با وجود چنین وضعیتی هنوز هم سریال حرفهایی برای گفتن دارند، امّا مدتی طول میکشد. فصلِ اول به عنوان آغازکننده و معرفی دو شخصیتِ “جیمز” و “الیسا” و رابطهی فوقالعاده دلچسب این دو، قابل قبول بود و این آغاز در ادامه تبدیل به یک روایتِ متفاوت و به نوعی تبدیل به یک سفر جادهای لذت بخش شد؛ داستان امّا در اوجِ رابطهی این دو نفر، به یکباره تا مرز نابودی پیش رفت و در یک پایانِ ناقص و غافلگیرکننده، مشخص نشد که در آخر چه اتفاقی برای این دو افتاد. فصل دوم، ادامهی مستقیمی برای این داستان است. با نقد و بررسی این سریال، با من و سینما-فارس همراه باشید.
اول از همه باید به پایانِ فصلِ ابتدایی و انتظاراتی که سریال به وجود آورد اشاره کنیم؛ فصل اول که در سال ۲۰۱۷ منتشر شد، واقعاً به دور از هرگونه حاشیهای یکی از بهترین داستانهای متفاوت در سریالهای درام-کمدی را داشت و به خوبی از آغاز تا پایان به راهش ادامه داد! اصلا موضوع انتظاراتی که مخاطب دارد نیست، بلکه پایان فصلِ اول خود نشان دهندهی این موضوع است که این “داستان” کششِ بیشتری برای ادامه دادن دارد و هنوز هم فرمول و الگو، باید بیشتر و بیشتر پیشرف کنند؛ در حالی که دقیقاً عکسِ این قضیه صادق است و موضوعات مختلف جز معدود تغییراتی، اصلاً دیگر کششی ندارند و به دامِ حلقهی سر تا سر تکرار میفتند تا بالاخره به پایان ماجرا نزدیک شوند. اگر به روند داستانسُرایی و مخصوصاً سرنوشتِ “جیمز” نگاهی بیندازیم، باید در همان قسمت آخر خط به پایان میرسید! اصلاً اینگونه چنین مُهمی رعایت شده بود که بالاخره جیمز میتوانست به عنوان کسی که در طول فصلِ جدید زندگیاش (که با جزئیات زیادی شخصیتپردازی شده بود) به سرانجامش و تاثیر رابطهاش با “الیسا” به خوبی عمق دهد.

شخصیتپردازی “جیمز” به حَدی در فصل اول، قابل قبول بود، که ادامه و تکرار همان فرمول همچنان جوابگو است! (البته باید تا انتهای فصل دوم صبر کرد، چرا که رفته-رفته وضعیت بهتر از قبل میشوند)
با برگشت دوباره به همان نقطهی اولیه، تمام پیشرفتهای پردازشی برای خلق جیمزی بهتر دوباره نویسی شدهاند و بدی ماجرا این است که این وضعیت، برای “الیسا” هم اعمال شده است؛ در ابتدای فصل دوم، وضعیت بالاخره مشخص میشود و این دو با مدارکی که به جای گذاشتهاند، به نوعی توانستهاند در قتلی که انجام دادهاند تبرئه شوند. “جیمز” بعد از حادثهی قبلی در بیمارستان بستری شده و رابطهاش با “الیسا” کاملا قطع شده است (واقعا؟ کلاً سناریوهای مثلاً بهتر ولی بهانهایتر، خیلی توی ذوق میزنند!) “الیسا” در آن طرف به عنوان پیشخدمت، زندگی ساده را انتخاب کرده و فقط وقتش را میگذراند. فارق از هر ایرادی که در این مورد میتوان پیدا کرد، که اکثراً دوباره نویسی و درجا زدن هستند، موضوعی که در این داستان و شروعش توی ذوق میزند، شاید از معدود نکتههای امیدوارکننده در ادامه سریال است؛ با اینکه عشق این دو نفر نیازی به تکرار و تأکید ندارد، امّا هنوز هم مثل فصلِ قبلی جالب توجه است (منظور دقیقاً رابطه و عشقی عجیب و غریب امّا دلنشینِ بین جیمز و الیسا است)

سریال در بروزِ خشونت، تقریباً بی پرده عمل میکند! اتفاقاتِ فصل اول و درگیری جیمز و الیسا با همین روانی، باید تاثیراتی بر زندگیشان گذاشته باشد. همانطور که گفتیم سریال رفته-رفته چنین تاثیراتی را نشان میدهد.
موضوع اینجاست فصل اول به بهترین شکل این رابطه را نشان داده و از ابتدا تا انتها بدون هیچ ایرادی پیش رفت، امّا تکرار از همین جا شروع میشود و بار دیگر این دو شروع به کشمکش و بگو-نگوها در این مورد میکنند. درحالی که دقیقاً باید تغییراتی که انجام شده در فصلِ قبلی را پیش بگیرند، که از مهمترینشان شخصیتپردازی “الیسا” است؛ الیسا به نوعی در انتهای فصل اول، دیگر به اوج شناخت و علاقهاش به جیمز پی برده بود و بعد از همهی سختیها و تنهاییهایش، توانست جیمز را کامل درک کند و اشکهای آخری و فریادهایی سر میداد بی دلیل نبود! ولی در این فصل جدید، بازهم به بازگویی این قضیه و کشف چیزی که قبلاً بوده ادامه میدهد. با این حال تنها نقطهای که هنوز هم امیدوار کننده است و شوقی برای ادامه میگذارد، داستان جالب همین دو نفر است؛ چراکه اصلا تمایزِ اصلیِ این سریال با دیگر سریالهای هم سبک، شخصیتهای به شدت خاصِ جیمز و الیسا هستند.

بانی بدترین شخصیتِ فصلِ جدید است؛ چراکه هرگز چنین کاراکتری با خطِ داستانی و پیرنگِ نچسب، تغییری به وجود نمیآورد! اکثراً تکرارها پیرامون همین شخصیت به بیرون میخزند.
جمیز بعد از آن فداکاری، تغییر اساسیِ عجیبی در زندگیش رخ داد و هماکنون به خالصانهترین حالتِ ممکن به دنبال به دست آوردن دوباره “الیسا” است (گلایه نگارنده فایده ندارد!) این راه جیمز هم با اینکه تکراری است، امّا هنوز هم بیننده را برای ادامه نگه میدارد و در آخر با یک قاب دلنشین، به ماجرا پایان میدهد. حال که در موردِ شخصیتپردازی صحبت شد خوب است به این موضوع اشاره کنیم، آن تغییری که در موردش صحبت کردیم و انتظار میرود بالاخره بعد از فصل قبل مشاهدهاش کنیم اتفاق میافتد! امّا نه در اوایل یا حتی اواسطِ فصل دوم، بلکه دقیقا در انتها و این موضوع به خودی خود یک ضعف محسوب میشود. در واقع باید اینطور بیان کرد، که اصلاً پیشرفتی در ارتقای این دو شخص با پُتانسیل صورت نگرفته و سازندگان به همان الگوی قبلی (که چندان بد هم نیست!) ادامه میدهند؛ امّا خب بالاخره باید پیشرفتی در چیزی که پایهاش هم اکنون گستردهتر شده داشت یا نه؟ اگر جواب خیر باشد، پس خلاصهی همان پاراگراف اول: «ساختِ فصل دوم ضرورتی نداشت!»

تکرار و تکرار! باز هم همان قصهی فصل قبلی با این تفاوت که الان “بانی” در مرکز توجه است (بدون حاشیه امّا، بازیگر “بانی” در هر صورت خوب است!)
همهی این وضعیتهای “بد”، به دلیل همان زورکی ادامه دادن داستان قبلی است. هم اکنون حتی خط داستانی جیمز و الیسا اندکی حاشیهایتر شده و قصهی بدون ذرهای خلاقیتِ “بانی”، هرگز نمیتواند به عاملِ مُحرک و پیش برندهی جالب توجهای برای این فصل تبدیل شود؛ کاراکترِ “بانی”، با فاصلهای زیاد نسبت به الیسا و جیمز در فصل دوم حاضر شده و هرگز به تنهایی، حرفی برای گفتن یا عملی برای نمایش ندارد و چون خط داستانیاش با این دو گره خورده، فقط باید او را تحمل کرد! سفر جادهای در فصل اول به یکی از وجهههای موفقیتِ سریال تبدیل شده بود و اتفاقاتی جالبی که میتوانستند تنش را بیشتر کنند، الان بود و نبودشان در فصل دوم به هیج جایی برمیخورد؛ اصولاً چنین سفری دوباره قابل قبول نیست و دقیقاً نشان دهندهی استفاده بهانهای همان فرمول قبلی است! اینبار البته جوابگو نیست و مثل چند بخش دیگری که اشاره کردیم، ضرورتی ندارند. امّا تا به اینجا فقط به ایرادات اشاره شد، نکات مثبتی هم وجود دارد!

الیسا بینظیر است! از شخصیت بسیار عمیق و تندرو امّا معصومش گرفته تا اجرای بینظیر “جسیکا باردن” با آن لهجهی بریتانیایی و “خفه شو” گفتنهایش!
با اینکه سریالِ “پایانِ دنیای لعنتی” هرگز نمیتواند تاثیرگذاری و متفاوت بودن اولیهاش را به جا بیاورد، ولی چندین خصیصه خیلی عالی بدونِ ذرهای اُفت دارد؛ اولین موضوع که هرگز تکراری نمیشود و با قدرت تمام در این سریال استفاده میشود، که به نوعی قدرتِ اصلی و دلیلی که مثلا فصل بعدی ساخته شود بازهم به سراغ آن میروم، چیزی جز “کمدی” بسیار پختهی سریال در هر دو فصلش نیست؛ فصل دوم با تمام تکرارها، تغییرات، اُفت در خیلی جهات و اندک نکات مثبت مختلف، هرگز در ارائه کمدی فوقالعادهاش کم کَسری نگذاشته است. بیشتر از هر چیزی نحوهی استفاده کمدی استادانه برای ایجاد و تقویت هدفِ اصلی به چشم میخورد؛ جیمز به طرز خندهآور، عجیب و غریب و البته غمانگیزی که همیشه پیرامونش را توضیح میدهد، اتفاقات خیلی عمیق و تاثیرگذارِ ذهتش را توضیح میدهد و این نوع کمدیِ خیلی خاص، زیاد از حد نیست و منجر به ایجاد حسی فوقالعاده عمیق، غمناک و قابلِ لمس بیشتر برای درک این شخصیت میشود.

چنین قابهایی با ظاهر سادهشان خیلی به دل مینشینند! قصهی این دو نفر حتماً ارزش دنبال کردن را دارد و به نحوی عالی به پایان میرسد (تصویر مربوط به فصل اول است، اما در فصل دوم مرورهای اینچنینی کم نیستند!)
از بهترین نوع استفادهی کمدی در فصل دوم مَد نظر ما، صحبت و تفکرِ عمیقتر و توضیحاتِ “جیمز” در مورد پدرش و در کسری از ثانیه، مرگِ او است؛ خیلی کوتاه باید گفت این کمدی لحظهای، در یک آن توسطِ جدیت “تام” خفه میشود! تدوینِ چنین لحظههایی و در عین حال هر دو اِلمان را با هم داشتن، بزرگترین نقطهی قوت سریال است. دومین موضوع، موسیقیهای به شدت هماهنگ و البته زیبا و گوشنواز در سریال است؛ شاید کیفیت این موسیقیها مَد نظر نیست، بلکه بیشتر هماهنگی و دخالت به موقع موسیقیهای مختلفِ از جنس سریال در جای-جای آن است که لذت بخش است. استفادهی زیاد از این موضوع یک چرخش مثبت برای قسمتهای کوتاه است؛ به عنوان مثال در هر قسمت به تعداد، شاهد استفادهی موسیقی برای پیش بردنِ یک پلان خاص هستیم! خب درمورد نقاط اضافی هم، قبلتر صحبت کردیم و باید هیجان بیمورد و بدون روح را هم ذکر کنیم؛ “بانی” حُکم یک مهره برای بیشتر کشِ دادن داستانی متوسط را دارد، که باعث سقوط فصل دوم میشود و هیجان کاذب و شوکهای زورکی در خط داستانی او اتفاق میفتند. اقلاً مشخص است، این مهره برای ایجاد تنشِ بیشتر و حس ناآرامی برای مخاطب است! در جای-جای داستان الخصوص رویارویی آخر “بانی” با الیسا و جیمز، جز لحظات پوچ و نامربوط به روایت چیزی دستگیرمان نمیشود.

موسیقی در تمام لحظات بینظیر و به راستی یکی از بهترین وجهههای سریال است؛ قابهای ساده و اجرای عجیب و غریب (عالی!) این دو نفر، در هر شرایطی لذتبخش است!
از اینجا به بعد بخشهایی از انتهای فصل دوم اسپویل میشود
از نا به جایی این حقهی قدیمی ولی موفق بارها شنیدهایم؛ لحظاتی به شدت استرسزا و تعلیقی با معنی و مفهوم، برای پیشرفت هدفِ اصلی پیاده میشود. در لحظهای که “بانی” در قسمتِ هفتم، به الیسا و جیمز شلیک میکند، دقیقاً عکس این قضیه اتفاق میفتد و سقوط آزاد برای به رخ کشیدن هیجان کذب امضا میشود؛ با برگشت به حالت اولیه و متوجه شدن اینکه “بانی” فکر کشتن این دو نفر را میکرده و غم در زندگیاش رخنه کرده، قطعاً توی ذوق زنندهترین نقطه در خط داستانی بانی است! سریال با نشان دادن چند وضعیت مشابه، چه در فصل اول، چه قتلِ آن مرد توسط “بانی”، صرفاً خلاف جهتِ هیجان را اثبات کرد. دلیل این که چنین شوکی باید در این لحظه میبود، اصلا نه در خدمت روایت است نه در خدمت فرمول خاص “پایانِ دنیای لعنتی”، بلکه فقط برای لحظاتی لذت مخاطبان شاید عامتر! (در تاثیرگذاری و تنش این سکانس حرفی نیست؛ شخصاً در مواجه با این شوک تحتتأثیر قرار گرفتم، امّا متوجهی آبکی بودن چنین هیجانی شدم! در واقع اگر چنین اتفاقی رخ میداد، با فرمول و الگوهای سریال منطقی به نظر میرسید، موافقید؟ )
پایان اسپویل
جمع بندی؛ مختصر، لزومی برای ساخت این فصل نبود! اگر فصل اول در همان نقطه آخرش پایان میافت، سریال خیلی جایگاهی بالاتر از هم اکنون را یدک میکشید. فرمولِ عالی امّا تکراری و ایرادهای نسبتاً زیادِ فصل دوم، افسوس که اکثر مخاطبانش را ناامید میکند. ولی با تمام این صحبتها، چند نقطه قوت سریال هنوزهم پا برجا هستند؛ کمدی پخته، موسیقی متن عالی و البته داستان عجیب و غریب، دلنشین و عاشقانهی “الیسا” و “جیمز” ارزشِ پیگیری را دارد.
نظرات